محبوبه و علی رفته بودند بیرون.
عکس عسلو کجوماوج روی تنگ شیشه دید. داشت به سمت اتاقش میرفت .تو این سال جدید خیلی چیز ها تغییر کرده بود .از امیری که شده بود شوهر خواهرش تا عسل که دیگه روسری نمیپوشید!!!
این از همه ی اتفاقای تاریخ بزرگتر بود.عسل دیگه راحت شده و اونو رو سرش به زور حمل نمیکرد.
فقط چیزی که باز ذهنشو مشغول میکرد این بود که چرا بازم اینا تو یک اتاق نمیخوابیدن؟؟
بلاخره که همه چی لو رفت چرا اینقدر رفتاراشون با هم سرد بود؟
.........
امیر تقریبا کنار بهار روی مبل نشسته بود واز بی حواسی اون استفاده میکرد و همه ی لحظات رو ازش فیلم میگرفت و آهسته به چهره ی غرق در فکر بهار که دونه ها رو از روی ارتفاع دونه دونه رها میکرد تا صدا بدن می خندید .
بهار سنگینی نگاهشو حس کرد و سرشو برگردوند و وقتی متوجه شد داره فیلم میگیره چشاش درشت شد و در برابر خنده ی مرموز وبلند امیر هیییییی کشیده ای گفت و از جا پرید که گوشی رو چنگ بزنه .
متنفر بود ازین کار پسرا که هراز گاهی یکیشونو سورژه میکردن و میخندیدند.
امیر خواست بلند شه که بهار سد راهش شد و اونم به شوخی خودشو جمع کرد و درحالی که میخندید گفت:او او او ...یواش الان میخورم بهت هاااا...
و باز خندید . بهار در حالی که برای گرفتن گوشی هی جستو خیز میکرد دندوناشو روی هم می سایید و میگفت .بدش من امییر ..پاکش میکنی هاا امییر پاکش میکنی...
اما امیر ازین لحظات لذت میبرد و فکر میکرد چقدر دوست داره بغلش کنه و اون گونه های جمع شدشو ببوسه .
ولی بهار تموش نمیکرد.اون بیچاره که تو هیچ فکری نبود اما امیر میدونست که خودش باید تمومش کنه وگرنه باز اتفاقی می افتاد که بهار از خودش خجالت زده میشد .
پس ناچارا دستاشو برد بالا و گفت :باشه،باشه تسلیم.
_پاکش کن ...سریع...
امیر میدونست داره چیکار میکنه عمرا اگه اون فیلمو از دست میداد. گوشی رو بالا گرفت و طوری که بهار هم ببینه قسمت فیلم هارو آورد .
با پرت شدن حواس بهار نقشه ی فرار کشیده بود که بهتر از اون گیرش اومد و عسل از راه رسید و امیر بلند گفت:عسل جاان...
و به سمت اون رفت.
بهار بعد اون روز کذایی هیچ وقت با حضور عسل دورو بر امیر نمیچرخید و وقتی که عسل سر رسید با چهره ی مغموم اخمویی کمر راست کرد و به اون دوتا نگاه کرد .
عسل مثل همیشه اخم داشت و امیر تقریبا خوشحال بود که فرار کرده.اما این روزا بر خلاف میلش خوب نقش بازی میکرد.
_امیر تو گوشیت بازی جدید ریختی؟؟؟؟!!
این تیکه ی واضحی بود که عسل به بهار انداخت وپشت چش نازک کرد .
امیرلبخندی زد و گفت:آخ که چه بازییی...
بهار که دیگه بین اونا احساس راحتی نداشت از کنارشون رد شد و گفت :یه بازیی نشونت بدم که خودت خودتو گیم اوور کنی!
بهارکه رفت عسل دست به سینه رو به امیر کرد و گفت:این بازی قراره تا کی ادامه داشته باشه؟امیر خودشو جمع کرد و گفت:هییییسسسس میشنوه.
و بهار شنید و بازی رو چیز دیگه ای برداشت کرده و با ناراحتی پوزخند زدوبه راهش ادامه داد .
عسل از بین دندوناش اروم تر گفت: به درک که بشنوه ....
وطوری چرخیدکه موهای دم اسبیش خورد به گردن امیر .کلافه ازین غرغراش دستی به پیشونیش کشید و گف:آی عسللل....آی عسسللل...
خونه آروم آروم بود که زنگ در به صدا درومد وپشت سرش صدای گام های دونده ی بچه هاای مهین که همراه محبوبه و علی اومده بودن.
با اومدن اوناسرو صدای اضافی به خونه برگشته بود و رسما خونه ازین رو به اون رو شد.
امیر با تعجب و خنده درحالی که ورود اونارو نگاه میکردگفت :سلام ملکممم....شما کجا بودیینن...
_دم راه عمه مهینتو دیدم گفتم بده ایناهم با ما بیان فردا که میریم بیرون باز همو میبینیم.
رمان...ما را در سایت رمان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 2