فصل سوم

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

نزدیکی عصر بود که رسیدند کرمان و در خانه ی فرهنگیان برای یک شب موندن جا گرفتند.

طبق آدرسی که روی نقشه ی شهر نوشته بودند دنبال مدرسه گشتند و بلاخره پیدا کردند .خیلی جالب بود که چهار تا ماشین پشت سر هم تو خیابان راه برن و از هم جدا نشن .نقشه خون زهره بود و ماشینشون هم پیشرو والحق خوب هم پیدا کرد .

وچار تایی دنبال هم راهنما زدند و یکی یکی رفتند داخل حیاطی کهسرایدار درشو باز کرده بود.

هوای کرمان اون روزا بارونی شده بود و صدای آب زیر چرخ های ماشین و دونه های بارون روی شیشه آرامش بخش بود ...

همون طور که انتظار میرفت زیر بنای بزرگی داشت اما بعضی از ساختموناش قدیمی و کاهگلی بود .

حیاط هایی بزرگ و پردرختو گل کاری شده.

بلاخره بعد چند بار پیچیدن به ساختمون اصلیش رسیدند و یک گوشه زیر طاق کاهگلی پارک کردن و پیاده شدن.

مهین با چشای گرد شده گفت:این طاقه خراب نشه یک وقت بریزه رو ماشینااا...

علی وگفت: یه عمره نریخته دیگه شانس ماست.

_آقا رضا میخواین اینطرف پارک کنین حالا محض احتیاط .هوا بارونیم هست هیچی بعید نیست.

احتیاط شرط عقل بود .اینبار راننده ها پشت فرمون نشستند و با کمی دنده عقب ماشین رو از زیر طاق بیرون کشیدند وفعلا رفتند داخل تا وقتی که بارون بند اومد برای بردن وسایل برگردند .

دوتا اتاق تحویل گرفتند .یکی برای خانوم ها و یک آقایون .اتفاقا بزرگ و تمیز بود و تو هر کدوم ده تخت داشت.

همون اول بچه ها که پریدند رو تختی واسه انتخاب تخت و محمود آقا هم با اون قد بلندش یکی یکی رو تختی بالا و پایین پرید و خنده یهمه رو درآورد .

هی از تخت اول میپرید رو دومی و میگفت این تخت آقا رضا...این تخت من..نه نه ..این بهترهه...

چه خوشی می گذشت بهشون و چه صفایی داشت جمعشون . برای شام پیاده رفتند کبابیه نزدیک همون ساختمان که سرایداره ازش تعریف زیادی میکرد .

خانوادگی پشت میزای چار نفره نشستند و امیر صندلیه دیگه ای آورد و بین محبوبه وعلی نشست .

بهار سرما سرما میشد و انگار سویی شرتی که پوشیده بود واسش کم بود .امیر که متوجه این قضیه شده بود بدون اینکه صدایی ازین قضیه در بیاره و نظر همرو جلب کنه وقتی برای سفارش جلو رفت کتشو درآورد و قبل اینکه بشینه اونو رو شونه های بهار انداخت و همون طور که دستش روی شونه های بهار بودکه کتو در نیاره خم شد و دم گوشش زمزمه کرد :درش نیاری که هرگز تنم نمیکنم.

بهار تعجب کرد ولی چون میدونست امیر یه حرفی که بزنه حتی اگه به ضرر خودش باشه بازم پاش میایسته وقتی نشست لبخند مهربونی بهش زد و با نگاش تشکر کرد .عسل چشمی رو هوا با حرص چرخوند و محبوبه گفت:مرسییی مرد مادررر...

امیر خندید و علی به شوخی گفت : اه اه اه لوسش نکن مامان اینو...جنتلمن.

و خودش خندید امیر هم از پهلوش نیشگون نه چندان دردناکی گرفت که بیشتر به خندشون انداخت .

شامو آوردند .از بو و شکل کباب مشخص بود که مرده راجع به اینجا راست گفته بوده .

محبوبه که همون اول یک کبابشو نصف کرد و نصفی برای علی گذاشت و نصفی برای امیر و در مقابل تعارفای اون دوتا گفت :من دوتا زیادمه بذارین باشه . ..بذارین باشه شبه برا من سنگینه شما مردین و جوون ...

علی زمزمه کرد :هی مادررر...

....موقع برگشت یک دفعه بارون گرفت و باز هم یک خاطره ی دیگه ساخت . همه می دویدند و ازین وضع اسف بار خودشون کنار خیابان در حالی که دلشونو گرفته بودن میخندیدن .

از همه خنده دار تر رفتار مردا بود که جلو تر از همه با حالت مسخره ای می دویدند و ادا در می آوردند .بهار فورا کت امیرو درآورد و چون قدش نمیرسید پشت سرش بایک پرش اونو انداخت رو شونش و در حالی که چهرش از ریزش بارون خیس و کمی جمع شده بود گفت:بلیزت خیس شد سرمامیخوریی ...

امیر در همون حال که تند تند می رفتند لحظه ای خیره به بهار شد و تو دلش اون چتریای فرشو که از شال بیرون زده بود قربون صدقه رفت و یکدفعه کتشو از رو شونش برداشت و تو همون جو که صدای قهقهه ی همشون با صدای شلپ شلوپ کفششون و رد شدن ماشین قاطی شده بود امیر بدون هیچ سوء نیتی کتشو زیر دستاش بالا گرفت و به بهار اشاره کرد :بدو بیا اینجا ...

بهار هم بیچونو چرا پذیرفت و همونطور دست به سینه و جمع شده رفت زیر سایه ی امیر و لبخند ذوق زده ای بهش زد .امیر هم خندید و دوتایی با هم هم قدم شدند .

عسلو علی که این حرکتو دیدند درست مثل اونا علی کتشو گرفت بالا و عسل رفت کنارشو با ادا از کنار امیر و بهار رد شدند و هردوی اونا با صدای بلند زدند زیر خنده .چه شب و خاطره ی زیبایی بود .

بلاخره رسیدند و مجید آقا با دیدن سرایداره که با دیدنشون اونم میخندید بهش دست داد و گفت:می بینی عباس آقا ماشین نبردیم چه بلایی سرمون اومد .

عباس آقا هم درحالی که جواب سلام بقیرو میداد گفت:از برکت شماست که با خودتون عیدی آوردین ...

تا رسیدن به اتاقا بچه ها هر کدوم چیزی میگفتند.

صبا _تو همه کفشم آب رفته مامان...

علی رضا با اون دست شکسته و صدای دورگشه و تیزش که به خاطر بلوغ بود غر زد:ااااا ه باندام خیس شدههه ...

مهین رو به بچه هاش _بدویین بدویین تو اتاق سشوار بگیرم خشک شین.علی رضا نری تو اتاق بشینی ها اول بیا اینجا .

.......

مامان مسواکا کجاست؟!

_تو همون زیپ کوچیکه ی ساک گذاشتمش .

بهار خواست مسواک خودشو فقط برداره اما دید نمیشه اونو رو زمین بذاره پس کل پلاستیکشو همراه با شونه برداشت و از اتاق خارج شد.

از سالن بزرگ و طولانی عبور کرد تا به دستشویی ها رسید .عمه زهرش و سینا هم اونجا بودند.

اونجا هم سالن بلندی بود که انتخاب میخورد به دستشویی ها و حموم ها .یک طرف دیوارش نزدیک ده تا آینه و شیر آب کنار هم بود ودوتا پله میخورد و پایین تر میرفت .

تنهایی فضای هول ناکی داشت.

بهار روی مسواک خمیر زد و همینطور که اونو روی دندوناش حرکت میداد به زهره که با حالت بامزه ای از مسواک زدن سینا چشم دور هوا میچرخوند خندید.

بلاخره کار اونا تموم شد و سینا مثه آزاد شده ها جلوتر رفت و زهره گفت:میبینی ترو خدا .انگار از زندان آزاد شده.من برم ؟؟!نمیترسی؟!

_نه عمه .شماراحت باشید.

به سمت دستشویی ها اشاره کرد و گفت:اینجا کسی نبود؟

_نه هیچکس نیست من برم این رفت...

زهره که از در خارج شد بهار آبی به صورتشزد و قبل اینکه شالشو درباره درو چفت کرد وشالشودور کردنش انداخت و موهاشو که هنوز نم داشت باز کرد.

این سالن عمومی بود ولی چسبیدن موهاش به هم این جرئت و به بهار میداد که اینجا موهاشو شونه کنه غافل از اینکه در تا حدودی باز شده بود.

.....

امیر در اتاق خانوما رو زد و وقتی صدای کیه ؟!نیای بالا نیست خانوما بلند شد خندید و گفت:باشه بابا نمیام تو...مامان همون مسواک منو بده .

صدای محبوبه اومد:دست بهاره همش امیر جان..رفت مسواک بزنه.

تمام حواس امیر با شنیدن اسم بهار فعال شد.ضربه ای آروم با کف دست به دیوار زد و راه افتاد دم راه سینا و زهره روهم دید و لپ سینارو محکم کشید وصداشو درآورد..بعدمهمونطور که میخندید پرسید:عمه بهار اونجاست؟!

_آره عمه فقط بهاره ...

زهره رفت و امیر با حس و حالی عجیب راهی شد.امشب چقدر خاص و دوست داشتنی بود.ود

رمان...

ما را در سایت رمان دنبال می‌کنید

برچسب: فصل سوم سریال گوزل,فصل سوم شهرزاد,فصل سوم ستایش,فصل سوم پایان نامه,فصل سوم خندوانه,فصل سوم سریال 100,فصل سوم پویراز کارایل,فصل سوم true detective,فصل سوم سریال the last ship,فصل سوم سریال بلک لیست, نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 21:10

صفحه بندی